رضا قليخان هدايت
727
مجمع الفصحاء ( فارسي )
با آنهمه جادويى بنگر كه همى باد * گه چفته كمان سازد ازو گاه كند تير گيتى همه يكباره شود پرتبتى مشك * گر بر شكن او گذرد باد به شبگير پيوسته به رخ مشك همىسايد زلفش * وين طرفه كه هرگز نكند رنگش تغيير در تهنيت عيد و مدح شاهنشاه معظم گفته چو . . . عيد ز درگاه بركشيد صفير * بر من آمد آن عيد نيكوان شبگير فكنده مشكين چنبر فراز سيمين ماه * نهفته سنگين سندان به زير نرم حرير يكى حسام برآورده آبداده به مشك * يكى كمند فروهشته تابخورده به قير نهاده بر شكر از لاله حقهء ياقوت * شكسته بر سمن از مشك حلقهء زنجير شكسته مويش گفتى نشسته مشك به خون * شكفته رويش گفتى سرشته لعل به شير گهى به باده درآميخت تنگهاى شكر * گهى ز لاله درآويخت تودههاى عبير به شرم گفت چه خواهى به عيدى از لب من * كه ايد از تو ندارم بههيچروى گزير هزار ساغر اگر خواهدت بخيز و بخواه * هزار بوسه اگر بايدت بيا و بگير بگير بوسهء شيرين بنوش بادهء تلخ * بخواه نالهء ناى و بساز نغمهء زير بگوى مطرب تا برزند صفير به كاخ * كه باز فاخته برزد به شاخ سرو نفير چو آسمان برين گشته بوستان ليكن * همىنمايد گلبن هزار ماه منير طراز جامهء خوبان باغ لؤلؤ گشت * ز بسكه لؤلؤ بارد دهان ابر مطير كشيده است ز ديباى سبز دشت بساط * نهاده است ز ياقوت سرخ كوه سرير بر آن بساط مگر جشن كرد خواهد شاه * بر آن سرير مگر داد كرد خواهد مير و له ايضا در مدح وزير گفته شبى است زلفش بر روى روز حلقهپذير * به زير حلقهء او ماه و آفتاب اسير كمند نى و دلم بسته در شكنج كمند * عبير نى و تنم زو گرفته بوى عبير گر آتش رخش اندر دلم اثرها كرد * چرا همىنكند در دو زلف او تأثير مگر به جادويى او تن به چيزى اندود است * كه باشد آتش سوزان به نزد او چو حرير